تبليغاتX
سلام دوستان
شعر ها وعکسهای عاشقانه
 احمد شاملو:روزگار غریبیست نازنین
دهانت را می بویند

مبادا که گفته باشی دوستت میدارم

دلت را می بویند

مبادا شعله ای در آن نهان باشد

روزگار غریبیست نازنین

عشق را کنار تیرک راه بند تازیانه می زنند

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

در این بن بست کج و پیچ سرما

آتش را

به سوختبار سرود وشعر

فروزان میدارند

به اندیشیدن خطر مکن

آنکه بر در می کوبد

شباهنگام به کشتن چراغ آمده است

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

آنک قصابانند

برگذرگاهها مستقر

با کنده و ساطوری

                                                       خون آلود

و تبسم را بر لبها جراحی می کنند

و ترانه را بر دهان

شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

کباب قناری

بر آتش سوسن و یاس

ابلیس پیروز مست

سور عزای ما را بر سفره نشسته است

خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط نیلوفر در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386  |
 احمد شاملو:شبانه
مرا

    تو

بی سببی

             نیستی.

به راستی

صلت کدام قصیده ای

                          ای غزل؟ 

ستاره باران جواب کدامین سلامی

                                              به آفتاب

از دریچه ی تاریک؟

 

کلام از نگاه تو شکل می بندد.

خوشا نظر بازیا که تو آغاز می کنی!

 

 

پس پشت مردمکان ات

فریاد کدام زندانی ست

                             که آزادی را

به لبان برآماسیده

                           گل سرخی پرتاب می کند؟

ورنه

      این ستاره بازی

حاشا

      چیزی بدهکار آفتاب نیست.

 

 

نگاه از صدای تو ایمن می شود.

چه مومنانه نام مرا آواز می کنی!

 

 

و دل ات

کبوتر آشتی ست

در خون تپیده

به بام تلخ.

 

با این همه

چه بالا

چه بلند

پرواز می کنی!

                                                      «احمد شاملو»

|+| نوشته شده توسط نیلوفر در شنبه یازدهم اسفند 1386  |
 احمد شاملو :گور قلم

نه در رفتن حرکت بود

نه در ماندن سکونی.

 

شاخه ها را از ریشه جدایی نبود

و باد سخن چین

با برگ ها رازی چنان نگفت

که بشاید.

 

دوشیزه عشق من مادری بیگانه است

و ستاره پرشتاب

در گذرگاهی مأیوس

 بر مداری جاودانه می گردد

|+| نوشته شده توسط نیلوفر در شنبه یازدهم اسفند 1386  |
 beauty picture
|+| نوشته شده توسط نیلوفر در شنبه یازدهم اسفند 1386  |
 فریدون مشیری و یکی از زیبا ترین اشعارش
بی  تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه که بودم

 

در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید

 

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

 

یادم آید : تو به من گفتی :
از این عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ، آئینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا ،‌ که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!

 

با تو گفتم :‌
"حذر از عشق؟
ندانم!
سفر از پیش تو؟‌
هرگز نتوانم!
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم،
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم، نه گسستم"
باز گفتم که: " تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

 

اشکی ازشاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت!
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید،
یادم آید که از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم!
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!

 

|+| نوشته شده توسط نیلوفر در شنبه یازدهم اسفند 1386  |
 درباره ی سهراب و از آثار وی تقدیم به همه دوست دارانش نقد آن
اهل كاشانم
روزگارم بد نيست
تكه ناني دارم ، خرده هوشي ، سر سوزن ذوقي .
مادري دارم ، بهتر از برگ درخت
دوستاني ، بهتر از آب روان
و خدايي كه در اين نزديكي است :
لاي اين شب بو ها ، پاي آن كاج بلند .
من مسلمانم .
قبله ام يك گل سرخ ...
اهل كاشانم .
پيشه ام نقاشي است :
گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ ، مي فروشم به شما
تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است
دل تنهايي تان تازه شود ...
سهراب نه تنها با آواز شقايقهايي كه در قفس نقاشي هايش مي خوانند ، دل تنهايي ما را تازه مي كند . بلكه چشمهاي ما را با زلالي شعرهايش مي شويد و از ما مي خواهد تا جور ديگري به جهان نگاه كنيم . نگاهي غير از نگاههاي عادي و سطحي :
من نمي دانم
كه چرا مي گويد : اسب حيوان نجيبي است ، كبوتر زيباست
و چرا در قفس هيچكس كركس نيست .
گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد ،
چشم ها را بايد شست ، جور ديگر بايد ديد ...
او زندگي را با همه غمها و شاديهايش بين خود و ديگران تقسيم مي كند و هميشه نگران بي گناهاني است كه از گناهكاران گونه هايشان نمناك است و دلهايش غمناك .
در فكر او ، حتي مرغابيهاي دريا نيز بايد دلهاي كوچكشان ، چون درياي آرام باشد و پيوسته در اين فكر است كه مبادا آرامش آبي مرغابيها بر هم خورد :
حكايت كن از بمبهايي كه من خواب بودن و افتاد
حكايت كن از گونه هايي كه من خواب بودم و تر شد
بگو چند مرغابي از روي دريا پريدند ...
سپهري اگر چه اهل كاشان است اما هيچگاه خود را متعلق به آن نمي دانند ، و تنها كاشان شهر او نيست . شهر حقيقي او گم شده . او خانه اي در طرف ديگر شب ساخته است . طرف ديگر شب كجاست ؟ بي شك بايد جايي باشد كه چشمها به روشني باز مي شود. جايي كه تا بخواهي در آن خورشيد است ، نور است ؛ جايي كه حتي مي شود در آن صداي نفس باغچه را هم شنيد :
اهل كاشانم . اما
شهر من كاشان نيست .
شهر من گم شده است .
من با تاب ، من با تب
خانه اي در طرف ديگر شب ساخته ام .
و راستي ! مگر فرقي هم مي كند كه انسان در كجاي زمين باشد ؟ :
هر كجا هستم ، باشم
آسان مال من است
پنجره ، فكر ، هوا ، عشق ، زمين مال من است
او با هشت كتاب آمد ، و پيامهايي از دوستي ، مهرباني ، روشنايي و ... براي ما آورد :
روزي خواهم آمد ، و پيامي خواهم آورد
خواهم آمد ، گل ياسي به گدا خواهم داد
خواهم آمد سر هر ديواري ، ميخكي خواهم كاشت
آشتي خواهم داد
آشنا خواهم كرد
دوست خواهم داشت .
و با قايقي به پشت درياها سفر كرد و از اين خاك دور شد :
قايقي خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از اين خاك غريب ،
همچنان خواهم خواند .
همچنان خواهم راند
پشت درياها شهري است
كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است
پشت درياها شهري است
قايقي بايد ساخت .
|+| نوشته شده توسط نیلوفر در شنبه یازدهم اسفند 1386  |
 تا ابد در قلبمی
اگر عشقی در این زمانه باشد آن عشق تویی!

 

اگر یک با وفا در این دنیا باشد آن با وفا تویی!

 

با بودن تو در قلبم ، این قلب خوشبخت است ....

 

با بودن تو در این دنیا احساس میکنم که عاشقترینم !

 

اگر یک عشق جاودانه در این دنیا باشد ، آن عشق در قلب من است !

 

به تو افتخار میکنم ای عشق ، تویی که مظهر پاکترین عشق روی زمینی!

 

اگر یک عاشق در این دنیا باشد ، آن عاشق واقعی منم  زیرا پاکترین عشق در قلبم

 

است!

 

تو بهترین هدیه از طرف خدا برای منی !

 

اگر این دنیا با آدمهای بی وفایش با قلبم مدارا نکردند ، تو در میان آنها با محبت و عشقت

 

 به من زندگی دوباره دادی ای تو که سرچشمه محبت و عشقی!

 

اینک که آمدی در قلبم مطمئن باش که برای همیشه خواهی ماند و حتی یک لحظه نیز

 

 پیشمان نخواهی شد که در قلب منی !

 

آنقدر در این قلب عاشقم به تو عشق می ورزم تا با تمام وجود معنای عشق را در قلبم

 

حس کنی !

 

اگر یک دل دیوانه در این دنیا باشد ، دل من است که دیوانه قلب مهربان تو است!

 

بشکن سکوت عاشقانه را با فریادت !

 

فریاد بزن نام مرا که با رعد صدایت هوای دلم بارانی شود !

 

آنگاه که هوای این دل بارانی شد بیا در زیر بارانش !

 

حس کن گرمی قطره های باران را در قلبم ، که برای تو می بارد !

 

تو مقدس ترین عشق در این دنیایی که برای من و قلبمی!

 

اگر یک با وفا ، یک همدل و همزبان در این دنیا باشد ، تویی که تا ابد در قلبمی!

 

|+| نوشته شده توسط نیلوفر در شنبه یازدهم اسفند 1386  |
 
 
بالا